به گزارش «سراج24» در آخرین ماههای سال 1356شمسی در پی شهادت حاج مصطفی خمینی حوادث و اتفاقاتی در شهرهای مختلف ایران در پی برگزاری مراسم سوگواری فرزند عزیز حضرت امام خمینی بهوقوع پیوست. شهادت ایشان مقدمهای بود که خشم ملت مسلمان ایران را به غلیان آورد و آغازگر تحولی بود که پرچم نهضت اسلامیِ مردم این سرزمین را تا پیروزی انقلاب اسلامی به اهتزاز درآورد.
نسیم رهنمودهای امام امت که به عطر کلمات قرآن آغشته بود به سوی مردم کشورمان وزیدن گرفت. انوار خورشید پرنور قرآن و اسلام از سمت مغرب به این مملکت تابید و امت اسلامی را جنبوجوشی دیگر بخشید.
در این میان نقش سازنده و ارزشمند کارکنان و پرسنل مذهبی و متعهد ارتش در سیر تکاملی پیروزی انقلاب اسلامی، از برگهای زرین و افتخارآفرین تاریخ معاصر ایران اسلامی است.
فعالیتها و اقدامات نیروهای مؤمن و مسلمان ارتش و از آن جمله پرسنل نیروی هوایی فصل جدیدی را در آغاز نهضت و روند پیروزی آن رقم زد. نیروهای دلسوزی که سالیان سال در گوشه و کنار اتاقها و دور از چشم آمریکاییها و مزدوران و غربزدگان خودفروخته، که همیشه آنها را به خاطر اعتقاداتشان به تمسخر و استهزا میگرفتند، به صورت مخفیانه خدای خود را عبادت میکردند.
اما رسالت آنها آنجا به ظهور رسید که در حمایت از مرجع و مقتدای خود دست از جان شستند و با استعانت از الطاف خفیهی الهی پیشاپیش نهضت و انقلاب اسلامی به رهبری زعیم عالیقدر خود امام خمینی پرچم مبارزه را بردوش گرفتند، و در اولین اقدامات خود در همان پادگانهای رژیم، که تحت شدیدترین مراقبتهای امنیتی کنترل میشد، به پخش اطلاعیهها و نوارهای سخنرانی امام خمینی، در میان پرسنل پرداخته و حتی با جرأت و بیباکی، آشکارا به آگاهنمودن دیگر پرسنل پرداخته و حتی با برگزار نمودن جلسات قرائت قرآن در محوطه پادگان یا منازل سازمانی ارتش، مخالفت صریح خود را با حکومت طاغوت و عوامل آنها ابراز داشتند.
شروع مخالفتهای علنی با اعتصاب غذای پرسنل نیروی هوایی در پایگاه هوایی شاهرخی همدان (نوژه) در واکنش به اقدامات رژیم در سرکوب مردم انقلابی آغاز گشت. و در پی آن نیز در نیروی زمینی ارتش، بارزترین و انقلابیترین حماسهی پرسنل مسلمان آن نیرو فداکاری سربازی بود که در پادگان لویزان در روز عاشورای سال 57 با به رگبار بستن عوامل مزدور و خلبانِ هلیکوپتری که قرار بود مردم مسلمان و راهپیمایان را در خیابان شاهرضا (انقلاب) به خاک و خون بکشد به هلاکت رسانید و خود نیز در این رشادت جوانمردانه شهید شد.
سرهنگ محمد سرلک در شمار نیروها و پرسنل نیروی هوایی در دههی پنجاه بود و در جریان نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی (قدس سره) از جمله کسانی بود که در حرکتهای سیاسی و مذهبی در نیروی هوایی نقشآفرین و تأثیرگذار بوده است. وی در خاطرات خود به فضای مذهبی در میان پرسنل اشاره دارد و از حضور فعال و آشکار پرسنل و همافران در راهپیمایی ششم بهمن 57 و از بیعت تاریخی نوزدهم بهمن ماه نیروی هوایی به عنوان نقطهی عطف پیروزی انقلاب یاد میکند. ایشان در خصوص تشکیل هیئتها و جلسات مذهبی میگوید:
«جلسات مذهبی که ما داشتیم، در سالهای 42، 43، 44 در خانوادههای همفکرمان به تلاوت قرآن میپرداختیم و اکثر کسانی هم که در این جلسات حضور داشتند، همدورهایهای آموزشی و همکاران ستادی بودند و از آنجا که در بخش ارتباط الکترونیک کار میکردم، با کسانی که معتقد بودم مذهبی هستند ارتباط برقرار میکردم و بعد از شناخت از یکدیگر به صورت پنهان و غالباً در مسجد شهرک سازمانی جلسات مذهبی خود را شروع میکردیم و ادامه میدادیم، حتی تبلیغ مذهبی و کلاسهای آموزش احکام جزء برنامههای مذهبی در دوران خدمت در سالهای قبل از پیروزی نهضت بود.
حضور این افراد نشان میداد که در قلب ارتش علیالخصوص نیروی هوایی که جزء آمال و آرزوهای شاه در حفظ سلطنتش بود، نگاه مذهبی قوی وجود داشت. هر چند بارها توسط نیروهای ضداطلاعات مورد تعقیب و اذیت و آزار قرار میگرفتیم، اما جلسات مذهبی را بعد از مدتی توقف دوباره ادامه میدادیم.
مؤید و مراد ما در همان سالهای 46 تا 50 و حتی سال 57 و نزدیک به روزهای پیروزی انقلاب مرحوم آیتالله طالقانی بود. به هر ترتیب که میشد با ایشان ارتباط برقرار میکردیم و اخبار و اطلاعاتی را از ایشان میگرفتیم.
حقیقتاً خیلی از پرسنل ارتش ریشهی مذهبی داشتند و وفادار به نهضت بودند. در همان نیمهی دوم سال 57 که بعضی از نیروهای گارد جاویدان در خیابانها با مردم روبهرو میشدند و از بعد از فاجعهی خونین هفده شهریور سال 57 جمعی از پرسنل ستاد نیروی هوایی در همان جلسات مذهبی حاضر میشدیم و با هم مشورت میکردیم که چه باید بکنیم؟ از آنجا که آیتالله طالقانی در زندان بودند، به دنبال رابطی میگشتیم که با مراجع مذاکرهای انجام دهد و یا حتی ارتباط و ملاقاتی با امام خمینی (قدسسره) در نجف داشته باشد، که تکلیف ما در مقابل کشتارهایی که رژیم در تهران و شهرستانها انجام میدهد روشن کنند.
با شعلهور شدن صدای انقلاب و علنیشدن مخالفت مردم با رژیم شاه، در درون ارتش نیز آرام آرام مخالفتهایی بهطور آشکار مطرح میشد. بعضی از افراد و پرسنلی که قبلاً نسبت به نیروهای مذهبی نگاه خصمانهای داشتند و غالباً با مسائل و شرعیات و احکام دین مخالفت میکردند، در جریان نهضت انقلابی مردم و در پی علنی و آشکار شدن مخالفتهای مردمی، این افراد نیز در ستاد نیروی هوایی به خیل پرسنل نیروی مذهبی پیوستند و حتی در همان جلسات مذهبی که در مسجد شهرک سازمانی برگزار میگردید حضور پیدا میکردند، و در جهت کسب خبر و اطلاعات از رویدادها و اتفاقات برمیآمدند.
خلاصه آنکه یک اجتماع از نیروها به صورت چندین جلسه حتی به صورت آشکار به تجزیه و تحلیل برنامهها و وقایع پیشآمده میپرداختیم و آرام آرام همهی افراد در بطن حوادث قرار میگرفتند.
برادرانی چون محمدرضا منصوری، ایزدینیا، فریدون شمس، بدوی، زندیه، رمضانی و دیگرانی که از اول بهصورت منسجم با هم ارتباط داشتیم، قرار گذاشتیم که ضمن اطلاعرسانی به دیگر پرسنل در داخل ستاد در یک اقدام هماهنگ و خودجوش دست به یک راهپیمایی در خیابان فرحآباد (پیروزی) بزنیم.
طراح اصلی راهپیمایی جمعی از برادرانی بود که نام بردم و از آنجا که بنده در واحد فرماندهی ارتباط الکترونیک مشغول خدمت بودم، نقطهی ثقل هماهنگی همین واحد بود. تمام تلاش برادران آن بود که در ساعت 2 بعدازظهر روز 6 بهمن ماه بعد از اتمام کار و به محض خروج از ستاد همهی دوستان و پرسنلی که تقریباً به یکصد نفر بالغ میشدند، در خیابان فرحآباد (پیروزی) و در مقابل درب ستاد و با یک هماهنگی سریع پلاکاردهایی که قبلاً نوشته و آماده کرده بودیم، در جلوی پرسنل نمایان گردد».[1]
حسین درویش ابیانه دربارهی راهپیمایی ششم بهمن ماه 1357 میگوید:
«پلاکاردی با مضمون ما پرسنل نیروی هوایی انزجار خودمان را از خاندان سلطنت اعلام میکنیم تهیه کرده بودیم. همهی دوستانی که قبلاً با آنها هماهنگی شده بود، بعد از خارج شدن از ستاد در کوچههای اطراف روبهروی درب ستاد با یونیفرم نظامی نیروی هوایی کمکم به وسط خیابان آمدند، بنده و سروان آریانفر و سرتیپ بدوی (در سال 57 افراد فوق جزء همافران بودند) با در دست گرفتن پلاکارد و سر دادن زندهباد خمینی، ما سرباز خمینی هستیم به همهی برادران و پرسنلی که در اطراف خیابان بودند شجاعتی دادیم و در زمان کوتاهی یک جمعیت دویست یا سیصد نفری در خیابان شکلگرفت و به طرف چهارراه کوکاکولا حرکت کردیم.
قرار بر این بود که طول راهپیمایی از مقابل درب ستاد تا چهارراه کوکاکولا باشد و در آنجا نیز به راهپیمایی خاتمه دهیم.
از قبل نیز به تمام دوستان و آشنایان خاطرنشان کرده بودیم که با ماشینهایشان در اطراف خیابان و کوچههای منتهی به چهارراه کوکاکولا مستقر باشند تا به محض پایانگرفتن راهپیمایی از محل خارج شویم.
راهپیمایی شروع شد و فقط پرسنل نیروی هوایی در خیابان پیروزی حضور داشت. اتومبیلهایی که از روبهرو میآمدند، هرگز فکر نمیکردند که پرسنل نیروی هوایی چنین راهپیمایی را ترتیب دادهاند و اصلاً باور نمیکردند که نظامیان شعار «مرگ بر شاه» سر بدهند.
اتومبیلها و مردمی هم که پشت سر ما بودند، گویا به یکباره شوکه شده بودند و فریاد زنده باد خمینی اشک را در دیدگان همهی مردم جاری ساخت. همهی مردم به تظاهرات پیوستند، پشت سر پرسنل نیروی هوایی جمعیتی بالغ بر پنج هزار نفر بود و اشک شوق، فریاد شادی در زن و مردم دیدهمیشد. تمام طول خیابان در قسمت چپ و راست خیل جمعیت موج میزد و پرسنل نیروی هوایی پیشاپیش جمعیت شعار ما همه سرباز توییم خمینی، گوش به فرمان توییم خمینی را فریاد میزدند. در نزدیکی چهارراه کوکاکولا یک گلفروشی بود. مردم تمام گلهای آن مغازه را خریدند و بر سر پرسنل ریختند، نُقل و شیرینی بود که در آن روز بین جمعیت پخش میشد.
در حال و هوای تظاهرات و راهپیمایی و سر دادن شعارها بودیم که به ما اطلاع دادند، عوامل ضداطلاعات ارتش به عوامل و فرماندهان حکومت نظامی اطلاع دادند و بلافاصله یک فروند هلیکوپتر در بالای سر تظاهراتکنندگان ظاهر شد و شایعه کرده بودند که عناصر رژیم دستور تیراندازی صادر کردهاند و ادامهی راهپیمایی ممکن است باعث قتلعام مردم شود. لذا تصمیم گرفتیم در ابتدای خیابان پنجم نیروی هوایی با صدور قطعنامهی مختصری به راهپیمایی خاتمه دهیم، منتهی بهقدری این راهپیمایی بر مردم تأثیرگذارده بود و به حدی از لحاظ عاطفی و اعتقادی بر قلب و روح زن و مرد ـ پیر و جوان اثرگذار بود که اگر ما هم میخواستیم به راهپیمایی خاتمه دهیم، مردم حاضر نبودند متفرق و پراکنده شوند.
اصلاً کسی فکر نمیکرد که نیروهای نظامی رژیم، آن هم در عالیترین قوا یعنی نیروی هوایی به صورت آشکار برائت خود را از رژیم شاهنشاهی اعلام کنند.
راهپیمایی روز ششم بهمن 1357 بیشتر شبیه به یک معجزه بود و در طول نهضت اسلامی امام سابقه نداشت که نظامیان با لباس نظامی آن هم به صورت منسجم و متشکل در یک راهپیمایی ضدرژیم شرکت کنند.
راهپیمایی فوق بهقدری عظمت داشت که حتی انعکاس آن، همان شب در بخش فارسی رادیو بی.بی.سی اعلام شد.
و نهایتاً همین راهپیمایی بود که مقدمات راهپیمایی و بیعت روز 19 بهمن ماه را فراهم ساخت و ترس و هراس را در دل نیروها از بین برد؛ هر چند همان شب چند نفر از برادران پرسنل توسط نیروهای ضداطلاعات در خانههای سازمانی دستگیر شدند. اما هیچ تأثیر منفی بر روی روحیهی افراد نگذاشت. تمام دلهرهها و وحشتها از بین رفت، از فردای آن روز اخبار راهپیمایی به تمام پایگاههای هوایی در سراسر ایران مخابره شد، گویا میبایستی پیروزی انقلاب و بهثمرنشستن خون شهیدان نهضت به دست پرسنل نیروی هوایی رقم بخورد.
تأثیر و ارزش معنوی آن راهپیمایی در تمام نیروها و پرسنل نظامی رژیم حتی در نیروی زمینی به خوبی خود را نشان داد. دیگر ابهت کاذب رژیم شاهنشاهی شکسته شد، اتحاد و همبستگی مردم و نظامیان بهصورت یک پیوند مقدس در ادامه و پیروزی نهضت نمایان گردید».[2]
بعد از راهپیمایی ششم بهمن ماه و انعکاس وقایع بهوجودآمده در نیروهای نظامی و پیوستن پرسنل نیروی هوایی، عوامل و سران سیاسی و نظامی رژیم تصمیم گرفتند کلیهی افرادی را که بهعنوان رهبران تظاهرکنندگان در بین نظامیان حضور داشتند، دستگیر کنند. لذا در بامداد روز هفتم بهمن نیروهای ضداطلاعات ارتش با هماهنگی عوامل ساواک به منازل سازمانی پرسنل واقع در شهرک نظامی قصر فیروزه یورش برده و آن تعداد از پرسنلی را که قبلاً مورد شناسایی واقع شده بودند، دستگیر کرده و به نقطهی نامعلومی منتقل کردند.
در پی حوادث بهوجودآمده، علیالخصوص پیوند نظامیان به نهضت اسلامی امام خمینی، ترس و وحشت در عوامل و عناصر رژیم بهوجود آمد.
ژنرال رابرت هایزر که برای ارزیابی انجام یک کودتا از سوی سازمان جاسوسی سیا و ستاد فرماندهی آمریکا به ایران اعزام شده بود، در هفتم بهمن 1357 در یک گزارش کتبی به سازمان سیا خاطرنشان میکند:
«شماری از کادر نیروی هوایی از جمله چندین افسر در پی مشارکت در تظاهرات طرفداران [آیتالله] خمینی در تهران دستگیر شدهاند. همافران نیز در نیروی هوایی بهعنوان یک تهدید بزرگ ظاهر شده بودند».[3]
انعکاس خبر راهپیمایی افسران، همافران و درجهداران نیروی هوایی و اعضای خانوادهی آنها در کیهان فردای آن روز چنین گزارش شد:
«نظامیان در حالی که فریاد میکشیدند: «ما پرسنل هوایی هستیم، ما منتظر خمینی هستیم» از طول خیابان فرحآباد عبور کردند و تا چهارراه کوکاکولا ادامه پیدا کرد. تظاهرکنندگان اکثراً با لباس فرم نیروی هوایی بودند»[4]
خبر مهم دیگر که منتشر شد و در روزنامههای داخلی و خارجی انعکاس پیدا کرد، خبر دستگیری و زندانیشدن همافران نیروی هوایی بود که بین روزهای پنجشنبه، پنجم بهمن ماه تا دوشنبه نهم بهمن ماه اتفاق افتاد. در این باره کیهان نوشت:
«بعضی از آنها از پایگاه شاهرخی همدان و بقیه از پادگان قصر فیروزه و پایگاه ترابری و شکاری بودهاند، گفته میشود تعدادی از دستگیرشدگان در پادگان قصر فیروزه زندانی هستند. یکی از همافران دستگیرشده یعقوبی است که در پایگاه وحدتی برای جلوگیری از پرواز هواپیماهای اف ـ 14 و اف ـ 15 به خارج از کشور، کابلهای آن را بریده بود. اما این هواپیماها را تکنسینهای آمریکایی و اسرائیلی تعمیر کردند و هواپیماها از ایران خارج شد. از حدود سه ماه پیش همافران در پایگاههای مختلفِ نیروی هوایی بهتدریج دست به اعتصاب غذا زدند و سپس گروههایی از آنها در پایگاه بندرعباس، وحدتی، حاتمی، پایگاه شکاری دزفول و پایگاه یکم شکاری و پایگاه یکم شکاری تهران و پرسنل ستاد فرماندهی و آموزشهای هوایی در راهپیماییها و تظاهرات شرکت کردند».[5]
منبع خبری نیز گروهی از خانوادههای همافران و درجهداران بودند که با مراجعه به دفتر روزنامه کیهان اطلاع دادند:
«بیش از پنجاه نفر همافر، درجهدار و افزارمند نیروی هوایی از پایگاه شاهرخی همدان، پایگاه وحدتی دزفول و پادگان قصر فیروزه و پایگاه یکم شکاری دستگیر شده بودند. این افراد پس از چند روز بازداشت در پایگاه شاهرخی، به تهران منتقل شده بودند و خانوادهی آنها از وضع آنان آگاهی نداشتند».[6]
در ادامه به خاطرات سرهنگ سرلک در خصوص نحوهی دستگیری و تبعید به منطقهی خاش بعد از شرکت در راهپیمایی پرسنل نیروی هوایی میپردازیم:
«بعد از اتمام راهپیمایی به اتفاق دوستم ستوان بهمنی به خانهی پدرخانمم رفتیم، چون احتمال میدادیم نیروهای ضداطلاعات ممکن است در شهرک قصر فیروزه مستقر باشند و در پی دستگیری افراد برآیند. تا پاسی از شب به منزل نرفتم، تا اینکه در ساعت یک نیمهشب به منزلم مراجعه کردم و اطراف بلوکها را به دقت نگاه کردم. کسی در محوطهی شهرک دیده نشد. وارد خانه شدم و لباسهایم را درآوردم که آمادهی خواب شوم. البته خانوادهام را روز قبل از برگزاری راهپیمایی به خانهی پدرخانمم فرستادم تا مبادا مورد اذیت و آزار نیروهای ضداطلاعات و یا ساواک قرار گیرند.
تقریباً آماده میشدم برای خواب که متوجه صدای زنگ خانه شدم. درب منزل را که باز کردم، چند سرباز به همراه درجهدار حکومت نظامی [را] مشاهده کردم و بلافاصله افسر حکومت نظامی دستور داد لباسهایم را بپوشم. سربازان وارد منزل شدند و شروع به تفتیش کردند. و بعد بنده را دستبسته به طرف محوطهی شهرک آوردند. در آنجا دیدم که برادر رضا زندیان که از نیروهای درجهدار و انقلابی و مؤمن در ستاد بود نیز دستگیر شده بود. در همان حال و هوا که توسط نیروهای حکومت نظامی بازداشت شده بودیم نفر سوم هم دستگیر شد. ایشان برادر ستوان یکم حسین عادلی بود. هر سه نفرمان را با یک دستگاه جیپ نظامی به پادگان قصر فیروزه انتقال دادند.
هر کدام از ما را به یک سلول انتقال دادند، در آن لحظات آنچه هرگز برایم هراس و دلهره نداشت، بازداشت و زندانیشدن بود. واقعاً از وضع پیشآمده هرگز ناراحت [نبودم] و دلهره نداشتم. تنها موضوعی که ذهنم را مشغول ساخته بود، ابتدا نحوهی اطلاعدادن به خانواده دربارهی بازداشتم بود و دیگری نوشتهها و اوراق دستنویسم بود که در تفتیش منزل پراکنده شده بود. صبح فردا تعداد دیگری از پرسنل نیروی هوایی را که در پایگاه هوایی نیروی هوایی دستگیر کرده بودند به پادگان آوردند تا بعدازظهر آن روز تعداد بیشتری از همافران، درجهداران و افسران بازداشتشده به سلولها منتقل شدند. در دومین روز بازداشت در پادگان قصر فیروزه تعدادی از نیروهای بازداشتشده در پایگاه هوایی بوشهر نیز به زندانهای پادگان منتقل شد و در نهایت تعداد دستگیرشدگان در حدود 150 نفر بودند.
البته بنده بهطور قطع و یقین نمیتوانم بگویم که محل حبس و زندان کجا بود. از مناظر اطراف حدس میزدم پادگان قصر فیروزه باشد، اما بعضی از دوستان میگفتند که احتمالاً پادگان حشمتیه است و بعضی دیگر هم میگفتند پادگان جمشیدیه است. آخر هم معلوم نشد که ما در آن دو سه روز بازداشت در کدامیک از پادگانها بودیم.
فردای روز دستگیری بنده، ستوان بهمنی که شبانه از دستگیری امام و دیگر برادران آگاه شده بود، در ستاد نیروی هوایی به همهی پرسنل خبر داد و با یک شور و هیجانی که بعداً از دوستانم شنیده بودم، در قسمت لجستیک تمام قضایای دستگیری را تعریف کرده بود و خلاصه همهی افراد را برای آزادی و رهایی ما بسیج کرد و بعضی از دوستان ما به اتفاق نیروهای مردمی که به فوریت خبر پیدا کرده بودند، به طرف پادگان حشمتیه و بعضی دیگر هم به طرف پادگان جمشیدیه حرکت کرده بودند و تصمیم داشتند به داخل پادگانها هجوم بیاورند که با مقاومت نیروهای نظامی مواجه شدند و نیروهای دژبان پادگانها شروع به شلیک تیر هوایی کرده بودند.
همین اتفاق باعث شد که فرماندهان نیرویهای نظامی تهران با هماهنگی ستاد کل ارتش تمام افراد بازداشتشده را از تهران خارج کرده و به یک نقطهی نامعلومی منتقل کنند.
البته در آن شرایط این موضوع را پنهان کرده و به تمام افراد بازداشتشده گفتند که فرماندهان حکومت نظامی تصمیم گرفتهاند نیمهشب که خیابانها خلوت شد، تمام زندانیان را آزاد کنند، ولی تا صبح خبری از آزادی نشد. نزدیک روشنایی صبح بود که دستور دادند تمام نیروهای بازداشتشده لباسهای زندان را از تن خود خارج کرده و لباسهای شخصی خود را بپوشند و جهت آزاد شدن آماده باشند. همهی افراد و دوستانم به همین خیال به سرعت آماده شدند، اما همینکه پایمان را از راهروهای زندان پادگان بیرون گذاشتیم، به یکباره مشاهده کردیم چند دستگاه مینیبوس با شیشههای پوشیدهشده در مقابلمان ظاهر شدند و به سرعت تمام نیروهای زندانیشده را به داخل مینیبوسها منتقل کرده و ماشینها حرکت کرد. در همان لحظه هم یک ستوانی از عوامل حکومت نظامی به تمام بازداشتیها اعلام کرد: شما را به یک محل امنی منتقل خواهیم کرد که مورد اذیت و آزار عوامل ضداطلاعات ارتش قرار نگیرید و مرتباً نوید آزادی و رهایی از بازداشت را به ما میداد.
اما به یکباره متوجه شدیم که در وسط باند فرودگاه مهرآباد هستیم، آنجا بود که فهمیدیم دیگر خبری از آزادی و رهایی نیست و یک هواپیمای سی ـ 130 منتظر بود که تمام زندانیها را به عنوان نیروهای آشوبگر و یاغی در ارتش به نقطهی نامعلومی منتقل کنند. تمام نیروهایی که بازداشت شده بودند دستبسته به داخل هواپیما هدایت شدند.
در این اوضاع و احوال اتفاق جالبی رخ داد و آن ملاقات پسرعمویم خلبان سرلک بود که به عنوان خلبان هواپیما در این انتقال زندانیها مأموریت داشت و این موضوع یک تصادف و خوششانسی جالبی بود که برایمان اتفاق افتاد و در آن وضعیت که نیروهای نظامی مستقر در باند فرودگاه سرگرم نقل و انتقال محبوسین بودند، به پسرعمویم نزدیک شدم و از او دربارهی انتقال زندانیها پرسیدم و مقصد پرواز را جویا شدم.
اما خلبان سرلک گفت: به خدا قسم هیچ اطلاعی از مقصد پرواز ندارم، ولی قول داد به محض پایان پرواز و بازگشت به تهران به تمام خانوادههایی که میشناخت و دوستانی را هم که من به او اسامی را گفته بودم، اطلاع دهد و حتی در محل ستاد نیز نیروها و پرسنل را مطلع کند.
بعد از استقرار در هواپیما هر دو دستمان را به میلههای هواپیما بستند و در کنار هر نفر از نیروهای بازداشتی یک دژبان گذاشتند تا مبادا زندانیها با یکدیگر صحبت کنند.
اما یک احتمال در وجود همهی ما بروز کرده بود، و آن اینکه ممکن است، همهی 130 نفر زندانی را که هماکنون در هواپیما وجود داشتند به روی دریاچهی قم برده و همهی ما را در آنجا بریزند اما با طولانیشدن پرواز این احتمال از بین رفت.
تقریباً یک ساعت و نیم بعد از پرواز متوجه فرود هواپیما شدیم. از پنجرهی هواپیما، منظرهی جالب و قشنگی مشاهده شد. هوای تمیز و منطقهای تقریباً کوهستانی و غروب زیبا در محوطهی فرودگاه، بعد از پیادهشدن از هواپیما و انتقال به ایفاهای نظامی که قبلاً مهیا شده بود، به سمت خارج از فرودگاه حرکت کردیم. در بین نیروهای نظامی بازداشتشده دوازده افسر و بقیه درجهداران و همافران نیروی هوایی و چند نفر هم از نیروی زمینی بودند که در پادگان تبریز بازداشت شده بودند.
خلاصه بعد از خارج شدن از محوطهی فرودگاه بود که به جادهی اصلی بین شهرها رسیدیم، در آنجا بود که تابلوی شهر خاش را دیدم و فهمیدیم که محل تبعید پادگان نیروی زمینی خاش است.
وقتی به پادگان رسیدیم، به دستور فرمانده پادگان، زندانیها به دستههای ده نفره تقسیم شده و هر دسته در یک آسایشگاه مستقر شدند، در آسایشگاه تختخواب بود. البته به هر آسایشگاه یک دستگاه رادیو هم داده بودند، اما برای رفع حاجت و گرفتن وضو مجبور بودیم با نیروی دژبان و چشمبسته به بیرون از آسایشگاه برویم، و کاملاً هم تحت حفاظت سربازها بودیم.
در همان دو سه روز اول فکر فرار در ذهنمان جرقه زده بود، اما برخوردهای خشن فرمانده پادگان و تهدید به شلیک به سوی زندانیها قدرت هماهنگی برای فرار را در بین دوستانمان ضعیف کرد.
بعد از یک هفته که از بازداشتمان در پادگان نظامی شهر خاش میگذشت، تعدادی از نیروهای بازداشتشده که شامل پرسنل نیروی زمینی بودند به منطقهی دیگری منتقل شدند. اما افسران و همافران نیروی هوایی در همین پادگان باقیماندند. کمکم اضطراب و نگرانی از سرنوشت نامعلوم خودمان و تشویش و دلهره از وضعیت خانوادههایمان، که هیچ اطلاعی از آنها نداشتیم، بر روحیهی افراد اثر گذارده بود.
هر چند سعی میکردیم هرگز وضعیت ناآرام روحی و روانی خود را نشان ندهیم، اما خدا میدانست که در درونمان چه میگذشت؟ در این میان سرهنگ حسن زندیه که بهحق از روحیهی شجاع و باانرژی برخوردار بود به دیگران دلداری میداد و با ذکر حدیث و خواندن ادعیهی مختلف از نگرانیها میکاست. ایشان همچنین در طول مدت حبس در زندان پادگان خاش امام جماعت برادران زندانی بودند. اوضاع و احوال تا چند روز بدون هیچ برنامهای میگذشت تا اینکه خبر آوردند تیمسار ربیعی فرمانده نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی فرمان داده که میخواهد به آن تعداد افسر شورشی و یاغی که در پادگان نظامی خاش در حالت حبس هستند، یک گوشمالی پدرانه بدهد تا درس عبرتی برای دیگر افسران و پرسنل نیروی هوایی شود.
به پیروی از همان دستور بود که فرمانده پادگان یک روز صبح همهی زندانیان را بهخط کرد و گفت: فوراً باید حمام کنید. بعد ما را به اصطبل پادگان که محل نگهداری اسبها و الاغها بود بردند و تا شب در آن محل کثیف و متعفن نگه داشتند اما از حمام خبری نبود، و دوباره ما را به محل آسایشگاه انتقال دادند. فردای آن روز متوجه شدیم که بردن زندانیان به اصطبل تشکیل دادگاه صحرایی و سپس انجام اعدام بوده که گویا از ستاد نیروی هوایی در تهران خبر رسیده بود که فعلاً انجام مراسم اعدام کَنْسِل شود.
پخش خبر اعدام زندانیها در پادگان برای سربازان و کارگرانی که در پادگان مشغول کار بنایی بودند، باعث تنفر آنها از فرمانده نظامی پادگان و درجهداران آنجا شده بود. این افراد سعی میکردند به هر ترتیب که شده مقدمات فرار ما را فراهم کنند. حتی کارگران محلی وسیلهی نقلیهای فراهم کرده بودند تا با هماهنگی تعدادی از سربازها در نیمههای شب با قطعکردن برق پادگان و خاموششدن پرژکتور نگهبانی، ما زندانیان را فراری دهند.
اما اخبار اوجگیری انقلاب و نهضت اسلامی مردم ایران و خبر ورود امام خمینی در 12 بهمن 57 که از طریق رادیو در پادگان شنیده شد، تمام برنامهها را بههمریخت.
عوامل سیاسی و نظامی رژیم هم در مواجهه با موج توفندهی مردمی انقلاب و با حضور امام بتشکن در ایران آنچنان دچار گیجی و سردرگمی شده بودند که اصلاً فرصت تشکیل دادگاه نظامی برای ما محبوسین را نداشتند و برنامهی اعدام ما هم منتفی شد. اوضاع پادگان نیز به مانند قبل، از یک تشکیلات منسجم نظامی برخوردار نبود و محدودیتهای زندانیها کمتر شد و تردد ما در محوطهی پادگان بهراحتی انجام میشد و کسی ممانعت نمیکرد.
در بین روزهای 12 بهمن تا 22 بهمن اوضاع و احوال به همین منوال میگذشت، البته یک رادیو تکموج به ما زندانیها داده بودند و برادران زندانی اخبار مملکت را از طریق همین رادیو میشنیدند. هر چند هنوز ایستگاه رادیو و تلویزیون در تهران به دست نیروهای انقلاب تسخیر نشده بود، اما همان مقدار اخبار سانسورشده هم برای ما که فرسنگها با تهران فاصله داشتیم، نویدبخش و جای بسی امید بود.
تا اینکه صبح روز 22 بهمن بر طبق عادت معمولِ چند روز گذشته کلیهی برادران زندانی در محوطهی آسایشگاه نشسته بودند و تعدادی استراحت میکردند و تعدادی هم مشغول خواندن دعا بودند. به یکباره دیدیم که سروان شهرکی (مسئول زندان بود، اما انسان خوشاخلاق و باادبی بود) با یک جعبه شیرینی وارد آسایشگاه زندانیان شد و با فریاد «تبریک»، صورت تکتک ماها را بوسید و گفت: انقلاب پیروز شده، موج شادی تمام پادگان را گرفته بود. فرمانده نظامی پادگان هم فرار کرده بود، همهی سربازها و درجهداران پادگان ریختند توی آسایشگاه و با پخش نقل و شیرینی ما را در آغوش گرفتند. درجهداران پادگان بهتر میدانستند که چه بلایی قرار بود از طرف ستاد نیروی هوایی برای ما زندانیها به وجود آورند، و وقتی که انقلاب پیروز شده بود، آنها میگفتند: شما زندانیها عمر دوباره را از خدا گرفتید. نماز جماعت شکر با حضور تمام افراد نظامی پادگان به امام جماعت برادر حسن زندیه برگزار شد، و بعد از آن تصمیم داشتیم که به یک صورتی مقدمات حرکت به سوی تهران را فراهم کنیم که خبر آوردند که از تهران با هماهنگی که با دفتر حضرت امام در مدرسهی علوی انجامگرفته، یک تعداد از برادران نیروی هوایی با یک فروند هواپیمای سی ـ 130 قرار است که به خاش آمده و مراسم استقبال از برادران زندانی را فراهم کنند.
البته تمام برنامهها و هماهنگیها را در تهران پسرعموی خلبانم «سرهنگ سرلک» انجام داده بود. او بود که به مدرسهی علوی رفته و تمام آنچه که برای ما از آغاز دستگیری تا فرمان اعدام پیش آمده بود، برای امام تشریح کرده بود و بعد هم گفته بود: یک هواپیما در اختیار من قرار دهید تا من به خاش بروم و بچههای نیروی هوایی را از آنجا بیاورم و این کار هم شده بود و وی با تعدادی از همافران نیروی هوایی به خاش آمد تا مقدمات انتقال ما را به تهران فراهم کند.
اما وقتی مردم شهر زاهدان از حضور زندانیان نیروی هوایی در شهر خاش مطلع شده بودند و شرح آنچه که در یک ماه قبل اتفاق افتاده و نحوهی زندانی شدن افسران نیروی هوایی را از زبان همافران شنیدند، دیگر نگذاشتند که ما زندانیها را که حالا آزاد شده بودیم به تهران ببرند. و اعلام کرده بودند که میخواهیم در شهر زاهدان استقبال پرشکوهی از برادران آزادشدهی خود داشته باشیم و بدینترتیب آنچه را که هرگز تصور نمیکردیم، لطف، کرامت و استقبالی بود که از سوی مردم شهر خاش و زاهدان دیدیم».[7]
برادر حسن زندیه که خود یکی از زندانیان آن واقعهی تاریخی و از بانیان اصلی پیوند پرسنل نیروی هوایی با نهضت اسلامی امام خمینی در سال 57 بود، در خاطرات خود بعد از آزادی از زندان خاش میگوید:
«در روز 24 بهمن ماه که برادران نیروی هوایی از تهران به خاش آمده بودند، با یک دستگاه اتوبوس وارد پادگان شدند و بعد از مراسم تبریک و روبوسی به ما گفتند که قرار است به صورت پنهانی و بهگونهای که کسی متوجه نشود، به باشگاه افسران شهر خاش منتقل شویم، زیرا احتمال میدادند عوامل ضد انقلاب در شهر به کمین ما نشسته باشند و هر لحظه تصمیم به کشتن ما بگیرند. همچنین سفارش هم کرده بودند که پردههای اتوبوس را کاملاً ببندیم که کسی از بیرون ما را نبیند.
خلاصه با نصیحتها و سفارشهای انجامشده به باشگاه افسران شهر خاش رسیدیم، اوضاع و احوال به نظر میرسید که آرام است. اما به یکباره دیدیم که لشکر پیادهنظام شهر زاهدان و نیروها و پرسنل نظامی شهر خاش که حدوداً پنج یا شش هزار نفر به همراه عدهی بسیار زیادی از مردم به سمت باشگاه افسران جهت دیدار و استقبال از ما حرکت کرده بودند، هیچکدام از نیروهای حفاظتی ما قدرت جلوگیری از ورود مردم به باشگاه را نداشتند، درها باز شد و سیل عظیم جمعیت در محوطهی باشگاه و خیابانهای اطراف با سر دادن شعارهای انقلابی از برادران زندانی خود که حالا آزاد شده بودند استقبال میکردند. پیشاپیش جمعیت حرکت میکردیم و باران نقل و شیرینی بود که بر سرمان فرو میریخت، اشک شوق از دیدگانمان جاری بود. با همان شور و حال به شهر زاهدان رسیدیم، در فاصلهی 20 کیلومتری به شهر زاهدان ترافیک سنگینی از مردم استقبالکننده به چشم میخورد، واقعاً شور و التهاب عجیبی از شادمانی مردم به چشم میخورد، تمام چشمها پر از اشک بود. به خدا قسم که مردم خاش و زاهدان استقبال عجیب و با شوق و شعف به یادماندنی از ما کردند؛ هر چند که ما لایق چنین استقبال پرشکوهی نبودیم. با هماهنگی امام جمعهی شهر زاهدان تمام برادران آزادشده به همراهی پرسنل نیروی هوایی و جمعیت استقبالکننده وارد مسجد جامع شهر زاهدان شدیم و در آنجا با اصرار برادران، بنده طی یک سخنرانی با تشریح نهضت اسلامی امام خمینی و بیان اهداف مهم حرکت امام در شکلگیری انقلاب به وضعیت بهوجودآمده برای ارتش در طول سالهای حاکمیت رژیم پهلوی پرداختم و حرکت انقلابی پرسنل نیروی هوایی در پیوستن به نهضت اسلامی امام خمینی را در راستای همان آزادشدن از بند اسارت و بندگی از استعمارگران و آمریکای جنایتکار معرفی کردم. سپس به تشکر و قدردانی از مردم خاش و زاهدان پرداخته و اقدام آنها را در استقبال از برادران زندانی خود از الطاف الهی دانستم و با ذکر احادیثی از ائمهی معصومین قدردان کرامت و لطف و صفای آنها شدم.
بعد از سخنرانی با هماهنگیهای بهعملآمده به طرف مرکز صداوسیمای زاهدان رفتیم. در آنجا نیز، مطالبی را دربارهی هدفمان در پیوستن به نهضت مردمی و اسلامی امام خمینی بیان کردیم.
فردای آن روز مطلع شدیم که در مدت زندانی و حبس که در پادگان خاش به سر میبردیم، چند نفر از نیروها و برادران انقلابی شهر زاهدان که از اسارت ما به دست نیروهای رژیم و زندانیشدنمان در پادگان مطلع شده بودند، تصمیم داشتند به هر قیمتی که شده بود وارد پادگان شده و ما را آزاد کنند که گویا توسط نگهبانان پادگان سه الی چهار نفر از آن برادران شهید شده بودند، و ما به جهت سپاس و قدردانی از مجاهدت آن عزیزان که از برادران اهل سنت شهر زاهدان بودند، بر سر مزار ایشان حاضر شده و با ذکر فاتحه و چند کلامی از رشادت و مبارزهی آنها مراسمِ احترام و تکریم از خانوادهی آنها را بهجا آوردیم.
در مسجد برادران اهل سنت زاهدان هم حاضر شدیم، آنجا نیز چند کلامی از اهداف نهضت و انگیزهی پرسنل نیروی هوایی از پیوستن به حرکت شورآفرین مردم انقلابی را برای حاضرین بیان کرده و بعد از این دیدارها ظهر روز 25 بهمن ماه بعد از صرف نهار در هواپیما به طرف تهران حرکت کردیم. بعد از ظهر بود که به فرودگاه مهرآباد تهران رسیدیم، جمعیت زیادی از دوستان و خانوادههایمان در فرودگاه مهرآباد به استقبالمان آمده بودند و همهی دوستان و عزیزانمان حضور داشتند با دستههای گل و شیرینی ما را در آغوش میگرفتند.
از فرودگاه به طرف دانشگاه تهران آمدیم. در دانشگاه هم جمعیت استقبالکننده حضور داشت و مردم ما را بر روی سر خود میچرخاندند. بعد از حضور در دانشگاه به سمت قصر فیروزه و خانههای سازمانی پرسنل حرکت کردیم. در قصر فیروزه جمعیت خانوادههای نظامیان موج میزد. بیست یا سی عدد گوسفند قربانی کردند و استقبال پرشکوهی از ما انجام دادند. انعکاس خبری این استقبال همان شب از تلویزیون پخش شد.
«باز هم میگویم بنده لایق این همه استقبال نبودم». بعد از این استقبالها و دیدارها و ملاقات با حضرت امام، بنده جزو نیروهای حفاظت اطلاعات نیروی هوایی در روزها و ماههای اول انقلاب با کمک دیگر دوستان و همکاران به حفاظت و نگهبانی تأسیساتی پرداختیم که احتمال داشت توسط نیروهای ضد انقلاب آسیب ببینند و اگر هوشیاری برادران و پرسنل انقلابی ارتش نبود، امکان نابودی بسیاری از همان تأسیساتی که در طول سالهای حاکمیت رژیم پهلوی با پول این مردم خریداری شده بود وجود داشت.
به یاری خداوند و با رهبری هوشیارانه و حکیمانهی امام خمینی همان ارتشی که سالها مطیعِ اوامر رژیم پهلوی و ارباب آمریکاییاش بود، به عنوان بازوی انقلاب و پیشاپیش نهضت قرار گرفت و در سالهای عزت و شرف هشت سال دفاع مقدس از آب و خاک ایران اسلامی دفاع کرد و در این میان نیروی هوایی بهحق با تقدیم شهیدان زیادی از روزهای انقلاب تا سالهای جنگ همچون شهید بابایی، شهید فکوری، شهید دوران و... بهحق دِین خود را به انقلاب و پاسداری از آن نشان داده و میدهد».[8]
[1]. آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مصاحبه با محمّد سرلک، شمارهی بازیابی 20795
[2]. آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مصاحبه با حسین درویش ابیانه، جلسهی دوم، شمارهی بازیابی 20802
[3]. روزنامهی کیهان، هفتم بهمن ماه 1357، ص 2
[4]. همان، ص 2
[5]. کیهان، 10 بهمن 1357، ص 2
[6]. روزنامهی کیهان، چهارشنبه، 11 بهمن 1357، ص 2
[7]. آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مصاحبه با محمّد سرلک، 30/11/86، شمارهی 20795
[8]. آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مصاحبه با حسن زندیه، 12/12/1386، شمارهی بازیابی 20799



